نتایج جستجو برای عبارت :

قصتي مص اب واااي

اهلا وسهلا الیوم رح احكی قصتی مع اول شخص ناكنی غیر زوجی المهم ما اطول علیكم وندخل فی الموضوع مباشرةانا اسمی دنیا عمری 30 سنه متزوجة من 5 سنوات شعری اسود طویل بیضاء البشرة ریاضیة وجسمی كتیر مثیر طولی 170 ووزنی 61 كلغ اعمل مصممة فی شركة خاصةالمهم رح ابتدی قصتی واحاول ادخل فی موضوع بسرعة فی یوم كان الجو حار كتیر ومع انو فی مكتبی مكیف ما استعملو لانو عندی حساسیة ضد ای برد اصطناعی المهم هداك الیوم كنت لابسة قمیص ابیض عدد ازارو 8 بالضبطالمهم كیف ما حك
انا محمد عندی 22 سنه هحكی قصتی مع جارتی المطلقهجارتی دی حاجه ولا ف الخیال جسم مثالی جدا ومشدود علیها جوز بزاز وطیز تهیج ای حد كنت كل م اشوفها كنت افضل ابص علیها وزبی یقف ف البنطلون وهیا كانت بتاخد بالها والاقیها مركزه اووی لحد م جیت ف یوم لقیتها بتنادی علیا بتقولی تعالا عاوزه ابعتك مشوار ف انا طلعتلها وهیا قاعده لوحدها ف البیت قالتلی ادخل دخلت قامت قافله باب الشقه ودخلت أوضة النوم وانا فضلت قاعد مستنیها بعد عشر دقایق طلعتلی بس ایه بقی طالعه
انا احب حرارة الكس حین یدخل زبی فیه و بالخصوص كس معلمتی الجمیلة التی تعشقنی و تمارس معی الجنس فی بیتها و قد بدات قصتی معها من ثانی درس خصوصی حیث الاول مر بسرعة و كنا نتبادل النظرات الساخنة و انا كنت طالب حر فی قسم النهائی و عمری ستة و عشرین سنة و المعلمة تقریبا فی مثل سنی و متزوجة . و كانت سكسیة جدا و جمیلة و واضح علیها انها تحب اب و من النوع الذی یمنح المتعة و لم تتركنی بعوینها طوال الدرس خاصة و اننی انا الاكبر بین كل الطلاب و تبدو علی علامات
بدات القصه عندما كان عمری 15 سنه حینما زارتنا قریبه لیا من العیله وكانت حامل علاقتنا كانت كویسه هزار وضحك وكانت بتلبس ملابس خلیعه من غیر ملابس داخلیه فی البدایه مكنش فی دماغی مع الوقت لقیتها بتحاول تغرینی تیجی قدامی وتفنس جسمها جامد اوی الحقیقه بیضه وكل حاجه فیها كبیر وجامده ومفیش بطن طیزها مدوره وكبیره وصدرها واقف وحلماتها وردی وكس احمر لذیذ وكانت بتتعمد تتعری قدامی وهی بتغیر هدومها فی یوم كنت بلعب كوره وجالی شد عضلی فی رجلی والدكتور كت
به نام خدایی که بی نهایت به او مدیونمخب پرونده جراحی بسته شد یا نه رو خدا میدونه:)) هفته قبل متفاوت ترین آسکی عمرم رو به لطف رزیدنت "ز" دادم! همه ما تو سالن کنفرانس نشستیم و بر اساس ردیف صندلی ها گروه بندی شدیم،به ردیف اول گفت خب چیو خوب خوندید؟ اونا هم گفتن پانکراس و ماجرا از اونجا شروع شد:) به یکی از پسرای اون ردیف گفت بیا و نقش بیمار پانکراس رو بازی کن که اونم پانتومیمش داغوووون:))) مجبور شد به رزیدنت "ح" بگه تو برو این نقش رو بازی کن. شاید امتحان
به نام خدایی که بی نهایت به او مدیونمخاطره بازی امروز غروب عالی بود،رفتن به محله قدیمی :) اون کوچه بن بست با اون آدماش.توی اون کوچه دیگه خبری از اون خونه های قدیمی نبود،ساختمونا چند طبقه قد علم کرده بودن. خبری از آدمای قدیمیش نبود جز چندتا که خونه هاشونم همون خونه بود.اون کوچه رو دوست دارم،وقتی به اون کوچه میرسم بچگی های خودم رو می بینم. انگار هنوز یه دختر بچه اونجا هست که هر بار میرم اونجا بهم لبخند میزنه و دستم رو تو دستاش میگیره و میبره
به نام خدایی که بی نهایت به او مدیونمخاطره بازی امروز غروب عالی بود،رفتن به محله قدیمی :) اون کوچه بن بست با اون آدماش.توی اون کوچه دیگه خبری از اون خونه های قدیمی نبود،ساختمونا چند طبقه قد علم کرده بودن. خبری از آدمای قدیمیش نبود جز چندتا که خونه هاشونم همون خونه بود.اون کوچه رو دوست دارم،وقتی به اون کوچه میرسم بچگی های خودم رو می بینم. انگار هنوز یه دختر بچه اونجا هست که هر بار میرم اونجا بهم لبخند میزنه و دستم رو تو دستاش میگیره و میبره
ههو صدیقی منذ الصغر كانت تربطنی علاقة قویة به بالاضافة لباقی الشلةمرت السنین وكل منا ذهب فی حال سبیله انا سافرت الى الخلیج وهو لقی بالقریةوتزوج كانت زوجته حلا صغیرة بالسن لای عمرها انذاك الخامسة عشر من عمرها وهو عمره كان 25كان زواجا تقلیدیا بحكم القرایة هی من قریة اخرى غیر قریتنامرت السنة وجاء موعد زیارتی لبلدی وكای شخص مغترب فكرت ان اجلب لصدیقی هدیة زواجه وفعلا حان موعدالعودة للبلد عدت متشوقا لرؤیة اهلی واصدقائیوبعد مرور عدة ایام
هذه هی قصتی زوجة زمیلی فی العمل المحرومة من النیك. كان لنا زمیل فی العمل یُعرف عنه امت الشدید حیث كان لا یحب المجاملات أو المرح، ویحب الصراحة دائماً. المهم أنه لم تكن تربطنی به أی صفة مشتركة إلا الصراحة، أما بالنسبة للمرح، فأنا كنت متمیز فی ذل وأحب مجاملة الناس، وأحیاناً كنت أحب التطلع إلى مؤخرات النساء وأحاول أن أفتح أی حوار مع الفتیات حتى أتمتع بالنظر إلى نهودهن، ونحن نسیر بسرعة أو نقفز على الرصیف. المهم كان صدیقی یعیش فی قریة ریفیة مع
 به نام خدایی که بی نهایت به او مدیونمروز نوشتا دیگه روز نوشت نیست تقریبا تعریف خاطره است:)) کلی روز نوشت جا افتاده هست اما خب هر رزو که میخواستم بنویسم اونقدر کار پیش می اومد تا آخرش خسته میشدم و خواب رو به نوشتن ترجیه (یا ترجیح :///// ) می دادم! بلاخره کم کم جا افتاده ها رو سعی می کنم به یاد بیارم بنویسم :) حیفه این آخرین خاطرات بخش ن رو ننویسم اما حیف اصلی اون خاطرات داخلیه، اون سه ماهِ پر از فراز و نشیب و اتفاق با بهترین رزیدنتا:)ما دیگه تو
انا حسام قصتی بدأت وانا عمری 17 عام أختی هبه أصغر منی ب3 سنین فی اجازة الصیف جاءت عمتی لعمل بعض الفحوصات الطبیة هی وبناتها الاثنین وهتقعد عندنا اسبوع فاضطرت اختی لترك غرفتها لهم والنوم معی فی غرفتی.ونامت هی علی السریر وفرشت انا بجوار السریر ونمت .قلقت حوالی الساعه 2 باللیل وقمت فتحت بلكونه وقفلتها كویس علشان اشرب سیجارة .دخلت لقیتهانایمة قدامی وكأنی اول مرة باشوفها كان الغطاء وقع من ع السریر لابسه قمیص نوم كت فوق الركبة نایمة علی ظهرها شیلت
خجالت کشیدن همیشه یکی از مشکلات بسیاری از افراد است و شاید یکی از دغدغه‌های ما همیشه این باشد که از خجالتی بودن رها شویم و به سمت داشتن اعتماد به نفس زیاد برویم. خجالتی بودن می توانند برای ما مشکلات بسیار زیادی را پیش آورد.یکی از عواملی که باعث میشود تا شما در رابطه آزار ببینید و قشنگی های رابطه را از بین میبرد و مانع ایجاد رابطه دوطرفه است،خجالت کشیدن است.خجالتی بودن به این معناست که شما به هر نحوی توانایی ابراز افکار و یا احساساتتان را ند
محل تبلیغات شما محل تبلیغات شما

آخرین جستجو ها

تبلیغات متنی
Todd روغن جلوگيري از ريزش مو | روغن مو | رويش مجدد مو | روغن ريش Chris William Maria Yacine Rita server majazi عاشقانه هاي ما جديدترين اخبار روز دنيا